بسم رب المعصومه

اولش خوب بوداا! اما یکدفعه آخرش....
دیروز بادوستان رفتیم حرم،پابوس خانم.ازساعت6تا9بودیم.سرقنوت نماز عشاءبودم که...که دوباره جان ازپاهایم رفت و افتادم...دوباره حالم بدشد!...
پدرم دیشب گفتند:دیگه حق نداری تنهایی بری حرم!
پدرم گفتند:آدم باید صورتش رو باسیلی سرخ نگهداره!الان همه میگن فلانی یه آدم مریضویی هست!خب آدم باید یکم....
دیگه نمیتونم حرفهای پدرموبنویسم چون جون یادآوری شون رو ندارم!...
پدرم باعصبانیت میگفتند و رانندگی میکردند،من هم صندلی عقب داشتم از بغض خفه میشدم!...
آمدم خانه،رفتم داخل اتاقم و در روبستم،برق روهم گذاشتم خاموش بمونه،درلحظه اول نگاهم به عکس خندان جهادمغنیه افتاد و اشک جلوی نگاهم راگرفت!...
بی وقفه تا ساعت1 فقط اشک ریختم؛میخواستم های های گریه کنم ولی مجبور به سکوت بودم.بغضهایم سنگین بودندو...
شام نخوردم ولی تا دلتان بخواهد حسرت خوردم...
دیگر باید خداحافظی میکردم...
تمام خاطراتم،تمام تصاویر ضریح جلوی چشمان رژه میرفتند!...
مگه من غیر خانوم کی رو دارم؟!؟!؟1؟؟!!!
حاجتم روکه نگرفتم هیچ،از حرمش محروم شدم...
دیگه زندانی شدم!...آدم بره توی زندان بهتره تا دیگه نتونه تنهایی،برای دل خودش بره حرم بانو!.........................................
 ئذنوعملنتسنی ئرو ز