بسم رب العشاق
صدبار دلم گفت بگو میخواهیش
ای بر پدر شرم و حیایم صلوات!

دیروز،در جشن تولد برادرزاده ام،پسری پا به خانه مان گذاشت که حسابی دوستش داشتم ودارم!  امانه! نباید بگویم: دارم!
زیرا دیگر نمیشود که او برای من باشد....!
چندوقتی است که بادختری سبزه عقد کرده است....
دیروز اولین باری بودکه هردویشان را باهم میدیدم!!!!!....
دیروز درتمام مدت جشن تولد سرم در لاک خودم بود یا میرفتم زیرزمین وهاهای گریه میکردم!...
مجتبی(برادرزاده ام)هم که هی پشت سرهم دایی محمد دایی محمد میگه و دل من رو میبره!...  میادخاطراتم جلوی چشام...
ولی به هرحال از وقتی که جشن تمام شد،دارم باخودم کلنجار میروم که فراموشش کنم...
باید باید باید باید فراموشش کنم چون حالادیگر او سهم دیگریست!...
دعاکنید فراموشش کنم!...