کـار هـر شب اش بود...
امشـب هم،
صدایـش کرد؛...
امین آقـا!
یه لحظـه بیـــآیید اینجـا...
_ بله؟
_ من مهریـه مـو می خوام.
_ نه خـواهش می کنم...
فقـط امشـب نه...!
بـاور کن فـردا امتحان سختی دارم.
_ نه، چند شبه همینو می گی.
من همین الآن مهـریمو می خوام.
_ خواهش می کنم.
_ خیلی نمی خوام، حالا شمـا بفرمایید بشینید!
_باشه...چشم.

 


فقـط به من رحم کن... همه ی امـروز رو داشتم امتحانمو می خوندم.
_ باشه، شما بفرمایید بشینید.
_چشم
_خب، بخـونید!
_ کجـا رو؟
_ طـه رو، از همون اولش.
_ أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیــم
طــه
مـا أنزلنا علیـک القـرآن لتشقی
ایییم...صبـر کن!
مـا أنزلنا علیک القرآن لتشقی
یادم نمیاد خانوم...
خواهش می کنم به من رحم کن!

حالا چند آیـه بخون!

آخه یادم نمیـاد!

بـاور کن وقت نداشتم واسه مـروز.

خـــدا داره اینقـدر به پیامبرش رحم می کنه و می گه ما أنزلنا علیک القرآن لتشقی؛

اونوقت شما به ما رحم نمی کنی!

_ اییییم...آخه...

_ ایندفعه رو ببخشید دیگه!

_ باشه؛دیگه چه میشه کرد...

دخترانی ازتبارفاطمه(سلام الله علیها)

مهریه اش هم ماننند دلش آسمانی...

حفظ کلام آسمانی،قرآن