بسم رب الکربلا
صبح،توی مراسم صبحگاه یکدفعه سراقی ب طباطبایی گفت:شنیدی دوباره به سوریه حمله کردند؟!بدبخت شدیم!
تاشنیدم یجوری شدم...همون موقع یکدفعه یاد زرافشان(دوست صمیمی خدابیامرزم)افتادم...اشکام آروم اومدند...
چندثانیه ک گذشت،رفتم توی فکرحرف سراقی...دلم طاقت نیاورد،اشکام شدندهق هق!...
چنددقیقه بعد،مشاورآقایی که داشت بصورت طنز حرف میزد،گفت:بچه هاامنیت خیلی نعمت بزرگیه!براحتی بدست نیومده!
حالادیگه مردمشاوری که طنزحرف میزد وهمه بچه های مدرسه ماسخنرانیش رودوست دارند،دیگررفت توی بحث شهدا!اوهم ازمردونگی شهداحرف زد،ازدوست صمیمی شهیدش...
تاشروع کردبه حرف زدن درباره شهدا،سرموگذاشتم روی شونه ی سراقی،2تایی زدیم زیرگریه...وسط گریه هامون،صدای آقای مشاورمیومد که میگفت:ببینیدبچه ها!یک جاهایی خشم،خشم مناسبه!مثل حضرت زینب سلام الله علیهاتوی کاخ یزید...مشاورداشت حرف روانشناسی میزد ولی برای منوسراقی،روضه شام غریبان میخواند...
ظهرآمدم خانه وبه سراقی پیامک دادم:جدی گفتی3باره،به حریم خانم حضرت زینب سلام الله علیها،جسارت شده؟!مطمئنی؟اینکه کوس رسوایی ماس؟؟!!
جواب داد:آره:(((((به خدادارم دیوونه میشم.یاامام زمان عج!جان مادرت بیا


ازصبح دارم به خانم سلام الله علیهافکرمیکنم...
منم بایدبرم،آره برم سرم بره،نذارم هیچ حرومی طرف حرم بره،یه روزی هم بیاد نفس آخرم بره...

آهای شعیه ها! خانم جانمان...آهای بچه بسیجی ها!حواستون باشه! ناموس آقاامام حسین علیه السلام...هل من ناصر ینصرنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!