به نام خدا!
بالاخره با مادرم مستقیما درباره ازدواج حرف زدم!
گفتند:پدرم بخاطرخواهربزرگترم با ازدواج من مخالفند!
اماقرارشد رفتارهام روتغییر بدم تا مادرم ببینند که من به رشدعقلی رسیدم،شایداون موقع هر2راضی شدند!
خدایا!شککککککررررررتتتتتت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تازه این چندروز دارم حسابی به خودم میرسم...چون اولا بدنم امانت خداهست.  دوما بایدخوشگل باشموبمونم تا آقامون...که درآینده پیداش میشه...

به امیدخدامبیرم جلو!

باخودم قرارهایی گذاشتم:
1-خداهمیشه هست!
2-درحداعتدال درباره ازدواج فکرکنم
3-درسای فلسفه و منطق و دینی روخوب بخونم تا در حوزه معصومیه سلام الله علیها قبول بشم!
4-با آموزگار بشینیم برای المپیادادبیات کشوری حسابی بخونیم!
5-زحمات پدرم روجبران کنم
6دل امام زمان عج الله تعالی فرجه شریف را شادکنم!+مطیع رهبرم باشم!
7-مواظب خودم باشم
8-کمترمزاحم حاجی قربانی بشم...


خدایا!به امید خودت!