بسم رب العشاق
یه روز،3تادختربودند...
یه روز عقایدمشترک شون شد یه آهنربا بین شون!
عقایدشون شد برای هر3تاشون،یه هدف!
یه روز اون 3تا شدند رفیق!
تومدرسه،پاتوق شون پایگاه بسیج بود؛تو تابستون پاتوق شون حرم!...
یه روز اگر حال روحی یکیشون خوب نبود،اون 2تای دیگه بسیج می شدند برای کمک...
آخه ازخانم حضرت معصومه سلام الله علیها یادگرفته بودند...
آخه از شهدا یادگرفته بودند...
هرکدوم یه آرزویی داشتند...یکی شهادت،یکی ازدواج وشهادت،یکی دیدار رهبری...اصن هر3تاشون همه این آرزوهاداشتند...
یه روز یکی شون ازدواج کرد...(ان شاءالله که خوشبخت بشه)
خبرازدواج اون،خیلی جاهاپخش شد!
یه روز،آخرین نفر یکی ازاون 3تافهمید رفیقش ازدواج کرده!...
اون یکی حس جدایی از رفیق بهش دست داد...ترسید...
ترسش بجابود آخه...
یه روز همون ازدواج کرده،گفت سال دیگه ازاین مدرسه میره
یه روز همونی که آخرفهمید،رفت خونه توی رختخواب یاد مهربونی های اون رفیقش افتاد که ازدواج کرد...یادصورت خوشگلش افتاد...زد زیر گریه...
گریه هاش امون ندادند...
وسط گریه به سومی پیامک داد...
سومی هم گفت حتمی ازاین مدرسه میره...
الله اعلم به ادامه داستان...